تولدت و میدانم که میدانی ز عاشق بودنت مستممبارک گلم![]()
نمیدانم که حس کردی حضورت در سکوتم را
و میدانم که میدانی ز عاشق بودنت مستم
وجود ساده ات بوده که من اینگونه دلبستم
کوته فکری ادمها چقدر دردناک ... کاش میشد پرکشید از این جهنم ...
راهم مزن به تلخی ِ انکار ِ پرفریب
شوریده ای ،نهفتن ِ چندین فسانه چیست ؟
دوش ، ار نبوده آن سر ِ گیسو به سینه ات ؟
این تار ِ مو ، که مانده هنوزت به شانه چیست ؟
ور بوسه گیر ِ آن لب ِ میگون نبوده ای ؟
زان نقش ِ لب ، به گردن و دوشت نشانه چیست ؟
خاموشیت ، به بوسه ی جانانه ، در شکست
دانم ، وگرنه اینهمه سوز و ترانه چیست ؟
چهر ِ دژم ، به عشق ِ نگارین گشوده ای ور نیست ؟
این صفای ِ خوش ِ کودکانه چیست ؟
گیرم قفس شکستی و آسوده پر زدی
بیزاریت دلا ، دگر از آب و دانه چیست ؟
بیگانه نیستم ، که ز ِ رازت خبر برم پس ،
ای فریب ِ خوش که کنیمان روانه چیست ؟
لغزیدن از تو بود و ، گناه از دو چشم ِ او
وابستنش ، به گردن ِ دور ِ زمانه چیست ؟
دوشینه ، گر به کوی ِ نگارین نبوده ای ؟
این جای ِ پا ، که مانده بر آن آستانه چیست ؟
برخیز و ، سر به دامن ِ آن نوش لب گذار
بر دیدنش ، به وسوسه چندین بهانه چیست ؟
رسواییت ، ز پرده در افکند راز ِ عشق دیگر ،
خروش و جوش ِ تو ، با اهل ِ خانه چیست ؟
توفان ِ وحشت است ، نه دست ِ خوش ِ نسیم
زین لرزه ، استواری ِ آن آشیانه چیست ؟
در موج خیز ِ پهنه ی دریای ِ بی امید
آن زورقی که افکندت بر کرانه چیست ؟
آتش ، به شاخ و برگ ِ وجودت چو درگرفت
ای عندلیب ِ دلشده ، کارت به لانه چیست ؟
گر در شکنج ِ عشق ِ گرانجان نبوده ای ؟
بر پشت و دوشت ، این اثر ِ تازیانه چیست ؟
هان ای دل ! ای اسیر ِ غم ِ دلستان ،
بگو تکلیف ِ کار ِ ما و تو در این میانه چیست ؟
برکنده باد بیخ فریدون ز باف ِ عمر
پیرانه سر ، به گلبن ِ عشقش جوانه چيست ؟
فصل عاشق شدنش است.
اتفاقا بر خلاف طبیعت، فصل جفت گیریش هم فرا رسیده است.
یادت هست که با چه ترفندی دکمه های پیراهنم را باز کردی؟
عریانم کردی و انگاه خیره خیره به تماشایم نشستی !!
آن دکمه ها هنوز بازند و من همانم. بیا!
چسبیده به سینه ی گرمت ...موهای بلندم را که به باد سپرده ام شان
نوازش می کنی ... نگاهم می کنی از آن نگاههای ملتمسانه ی
همیشگی ... چقدر ذهنت عریان در میان چشمان دوست دا شتنی ات
بیداد می کند ...منتظرم بگویی اما هیچ نمی گویی ...جستی می زنی
دستت را دور سینه ام قفل می کنی من دستانت را از هم باز می کنم
و در دل آرزو می کنم کاش بازهم دستانت را محکمتر از قبل قفل بزنی ...
و تو دوباره مرا بر سر جایم می نشانی و تقلا و دوباره تقلا و دوباره تقلا
.... بی پرده نگاهم میکنی نه اینبار زل می زنی به چشمانم ... کی رام
می شوی نازنین !... کی رام می شوی ...؟؟؟
در دل می گویم آخر تو کی خواهی دانست که نقطه ی تحریک من کجاست ؟؟
هر معشوقی نقطه ی تحریکی دارد که اشاره ی انگشتی
کافیست تا به اصالت وحشی اش بر گردد ...
چه رسد که بخواهی نوازشش کنی ....
و لبانت را چون حسي گرم از تمنا به نوازشهاي لبهاي عاشق من بسپار ..
اين حس من از روي طلب است ..به دل نگير
انسان سرشار از نيازهاي عاشقانه است ..
منم نيازمند لمس هرم تن حريرگون توام !!
بي تو يک شب دختررؤيا شدم چون خيال شاعران زيبا شدم
در دل نازک لباسي از حرير سخت باب خواهش دلها شدم
خوش تراش اندام ودر آن پيرهن چون شراب عشق در مينا شدم
با لبان بوسه خيز و بوسه خواه آفت دلها ز سر تا پا شدم
بگذار تا در دریای هوس تنت شنا کنم.
نه، بگذار تا از انحنای قامتت بالا روم.
یا نه، بگذار تا از سپیدیش سیراب شوم.
یا نه، بگذار تا دست در گیسوانت برم و ببویمشان.
یا نه، بگذار تا قاصد سرخگونم را میهمان لبانت کنم.
یا نه، بگذار...
اصلا نه، هیچکدام، هیچیک!
فقط بگذار کمان ابرویت را تماشا کنم.
این را که دیگر از من دریغ نمیکنی نازنین؟