تبليغاتX
چشمی که نظر نگه ندارد

چشمی که نظر نگه ندارد

زچشمت اگرچه که دورم هنوز / پر از اوج و عشق و غرورم هنوز
 
اگــر غصه بارید از مـاه و سال / به یاد گذشته صبورم هنوز
 
شـکستند اگر قاب یــاد مــرا / دل شیشه دارم بلورم هنوز
 
ســفر چاره دردهایم نـشد / پر از فکر راه عبورم هنوز
 
سـتاره شدن کار سختی نبود / گذشتم لی غرق نورم هنوز
 
پــر از خاطرات قشنگ توام / پر از یاد و شوق و مرورم هنوز
 
اگر کوک ماهور با ما نســاخت / پر از نغمه پاک شورم هنوز
 
قبول است عمر خوشی ها کم است/ ولی با توام پس صبورم هنوز

+ نوشته شده در  ساعت 9:51  توسط ........  | 

 

تولدت و میدانم که میدانی ز عاشق بودنت مستممبارک گلم

 

نمی دانم که می دانی دلیل گریه هایم را

نمیدانم که حس کردی حضورت در سکوتم را

و میدانم که میدانی ز عاشق بودنت مستم

وجود ساده ات بوده که من اینگونه دلبستم

 

+ نوشته شده در  ساعت 10:5  توسط   | 

 

 

کوته فکری ادمها چقدر دردناک ... کاش میشد  پرکشید از این جهنم ...

+ نوشته شده در  ساعت 8:56  توسط ........  | 

 
صیدِ گمنامی که نامت را پریشان کرده است
مانده در دامی که خوابت را پریشان کرده است

عاشقانه تا کنار ِ خوابگاهت آمده ست
نازک اندامی که خوابت را پریشان کرده است

بیقرار ِ لحضه های خوبِ دیدار ِ شماست
چشم بادامی که خوابت را پریشان کرده است

می شود بر کوچه ی نیمایی اش آبی شوی
نشکنی گامی که خوابت را پریشان کرده است

دست هایش کودک افسونگر ویرانی اند
دختر ِ خامی که خوابت را پریشان کرده است

خود، پریشانِ هراس ِ آسمانِ چشم ِ توست
تا سرانجامی که خوابت را پریشان کرده است

می شود حکم قصاصش را شبی صادر کنی
مثل هنگامی که خوابت را پریشان کرده است

بعدها با خویش خواهی گفت: یاد او بخیر!
یاد ایامی که خوابم را پریشان کرده است

 

+ نوشته شده در  ساعت 9:29  توسط ........  | 

 

راهم مزن به تلخی ِ انکار ِ پرفریب

شوریده ای ،نهفتن ِ چندین فسانه چیست ؟

دوش ، ار نبوده آن سر ِ گیسو به سینه ات ؟

این تار ِ مو ، که مانده هنوزت به شانه چیست ؟

ور بوسه گیر ِ آن لب ِ میگون نبوده ای ؟

 زان نقش ِ لب ، به گردن و دوشت نشانه چیست ؟

خاموشیت ، به بوسه ی جانانه ، در شکست

دانم ، وگرنه اینهمه سوز و ترانه چیست ؟

 چهر ِ دژم ، به عشق ِ نگارین گشوده ای ور نیست ؟

این صفای ِ خوش ِ کودکانه چیست ؟

گیرم  قفس شکستی و آسوده پر زدی

بیزاریت دلا ، دگر از آب و دانه چیست ؟

بیگانه نیستم ، که ز ِ رازت خبر برم پس ،

ای فریب ِ خوش که کنیمان روانه چیست ؟

 لغزیدن از تو بود و ، گناه از دو چشم ِ او

وابستنش ، به گردن ِ دور ِ زمانه چیست ؟
 
   دوشینه ، گر به کوی ِ نگارین نبوده ای ؟

این جای ِ پا ، که مانده بر آن آستانه چیست ؟

برخیز و ، سر به دامن ِ آن نوش لب گذار

بر دیدنش ، به وسوسه چندین بهانه چیست ؟
 

رسواییت ، ز پرده در افکند راز ِ عشق دیگر ،

خروش و جوش ِ تو ، با اهل ِ خانه چیست ؟

توفان ِ وحشت است ، نه دست ِ خوش ِ نسیم

زین لرزه ، استواری ِ آن آشیانه چیست ؟

در موج خیز ِ پهنه ی دریای ِ بی امید

آن زورقی که افکندت بر کرانه چیست ؟

آتش ، به شاخ و برگ ِ وجودت چو درگرفت

ای عندلیب ِ دلشده ، کارت به لانه چیست ؟

گر در شکنج ِ عشق ِ گرانجان نبوده ای ؟

بر پشت و دوشت ، این اثر ِ تازیانه چیست ؟

هان ای دل ! ای اسیر ِ غم ِ دلستان ،

بگو تکلیف ِ کار ِ ما و تو در این میانه چیست ؟

برکنده باد بیخ فریدون ز باف ِ عمر

پیرانه سر ، به گلبن ِ عشقش جوانه  چيست ؟

+ نوشته شده در  ساعت 8:45  توسط ........  | 

 

فصل عاشق شدنش است.

اتفاقا بر خلاف طبیعت، فصل جفت گیریش هم فرا رسیده است.

یادت هست که با چه ترفندی دکمه های پیراهنم را باز کردی؟

عریانم کردی و انگاه خیره خیره به تماشایم نشستی !!

آن دکمه ها هنوز بازند و من همانم. بیا!

+ نوشته شده در  ساعت 0:48  توسط ........  | 

من به مردی وفا نمودم و او
پشت پا زد به عشق و امیدم
هر چه دادم به او حلالش باد
غیر از آن دل که مفت بخشیدم
دل من کودکی سبکسر بود
خود ندانم چگونه رامش کرد
او که میگفت دوستت دارم
پس چرا زهر غم به جامش کرد
اگر از شهد آتشین لب من
جرعه ای نوش کرد وشد سرمست
حسرتم نیست ز آنکه این لب را
بوسه های نداده بسیار است
باز هم در نگاه خاموشم
قصه های نگفته ای دارم
باز هم چون به تن کنم جامه
فتنه های نهفته ای دارم
بازهم میتوان به گیسویم
چنگی از روی عشق و مستی زد
باز هم می توان در آغوشم
پشت پا بر جهان هستی زد
باز هم می دود به دنبالم
دیدگانی پر از امید و نیاز
باز هم با هزار خواهش گنگ
میدهندم به سوی خویش آواز
باز هم دارم آنچه را که شبی
ریختم چون شراب در کامش
دارم آن سینه را که او میگفت
تکیه گاهیست بهر آلامش
ز آنچه دادم به او مرا غم نیست
حسرت و اضطراب و ماتم نیست
غیر از آن دل که پر نشد جایش
بخدا چیز دیگرم کم نیست
کو دلم کو دلی که برد و نداد
غارتم کرده داد میخواهم
دل خونین مرا چکار اید
دلی آزاد و شاد میخواهم
دگرم آرزوی عشقی نیست
بیدلان را چه آرزو باشد
دل اگر بود باز می نالید
که هنوزم نظر باو باشد
او که از من برید و ترکم کرد
پس چرا پس نداد آن دل را
وای بر من که مفت بخشیدم
دل آشفته حال غافل را

+ نوشته شده در  ساعت 4:38  توسط ........  | 

 اینجا نشسته ام برهنه ... اینجا هیچکس نیست جز من و تو ... کمرم

چسبیده به سینه ی گرمت ...موهای بلندم را که به باد سپرده ام شان

  نوازش می کنی ...  نگاهم می کنی از آن نگاههای  ملتمسانه ی

همیشگی ... چقدر ذهنت  عریان در میان چشمان دوست دا شتنی ات 

 بیداد می کند ...منتظرم بگویی اما هیچ نمی گویی ...جستی می زنی 

 دستت را دور سینه ام قفل می کنی من دستانت را از هم باز می کنم

و در دل آرزو می کنم کاش بازهم دستانت را محکمتر از قبل قفل بزنی ...

و  تو  دوباره مرا  بر سر جایم می نشانی و تقلا و دوباره تقلا و دوباره تقلا

 ....  بی پرده نگاهم میکنی نه اینبار زل می زنی به چشمانم  ... کی رام

می شوی نازنین !... کی رام می شوی ...؟؟؟

در دل می گویم آخر تو کی خواهی دانست که نقطه ی تحریک من کجاست ؟؟

هر معشوقی نقطه ی تحریکی دارد که اشاره ی انگشتی

کافیست تا به اصالت وحشی اش بر گردد ...

 چه رسد که بخواهی نوازشش کنی ....

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:7  توسط ........  | 

 دستانت را چون حریقی سوزان در دستان عاشق من بگذار

و لبانت را چون حسي گرم از تمنا به نوازشهاي لبهاي عاشق من بسپار ..

اين حس من از روي طلب است ..به دل نگير

انسان سرشار از نيازهاي عاشقانه است ..

منم نيازمند لمس هرم تن حريرگون توام !!

+ نوشته شده در  ساعت 8:22  توسط ........  | 

 

بي تو يک شب دختررؤيا شدم          چون خيال شاعران زيبا شدم

در دل نازک لباسي از  حرير           سخت باب خواهش دلها شدم

خوش تراش اندام ودر آن پيرهن         چون شراب عشق در مينا شدم

با لبان بوسه خيز و بوسه خواه            آفت دلها ز سر تا پا شدم

+ نوشته شده در  ساعت 0:52  توسط ........  | 

بگذار ...

بگذار تا در دریای هوس تنت شنا کنم.
نه، بگذار تا از انحنای قامتت بالا روم.
یا نه، بگذار تا از سپیدیش سیراب شوم.
یا نه، بگذار تا دست در گیسوانت برم و ببویمشان.
یا نه، بگذار تا قاصد سرخگونم را میهمان لبانت کنم.
یا نه، بگذار...
اصلا نه، هیچکدام، هیچیک!
فقط بگذار کمان ابرویت را تماشا کنم.
این را که دیگر از من دریغ نمی‌کنی نازنین؟

 

+ نوشته شده در  ساعت 8:26  توسط ........  |